تبليغاتX

طلا و مرگ
 
طلا و مرگ
 
 
تمام نا تمام من
 

بادبادک آرزو ها

 

تقدیم به وحیده یار پاک و بی همتای من

 

 

پاییز بود و بوی باران و صدای باد همه جا را فرا گرفته بود.قدمهایش را به آهستگی بر می داشت اما محکم. با نگاهی خسته جای پای قدمهای نگذاشته اش را نگاه می کرد و  هر از گاهی لگدی به سمت درختان پایدار جنگل می انداخت.سعی می کرد تنفس عمیقی از هوای پاک جنگل داشته باشد اما آن نیز آرامش نمی کرد.در دلش تشویش بود.خودش هم نمی  دانست چرا.از زندگی روزمره خسته شده بود.دلش عشق می خواست و امیدی برای زندگی.

تا اینکه به درختی رسید که از آن یک رشته نخ آویزان بود.نخ را لمس کرد.چه چیزی می توانست باشد؟کمی نخ را به پایین کشید اما اتفاقی نیافتاد.به بالای درخت نگاه کرد.یک بادبادک بین شاخه های درخت  گیر کرده بود. نخ را چند بار کشید و بادبادک گویی تنها منتظر یک تکان کوچک بود آرام به سمت زمین حرکت کرد.

پسرک دستی لای  موهای روشنش کشید و با لبخندی  بادبادک را وارسی کرد.گوشه ی سمت چپ بادبادک شکسته بود.پسرک روی زمین نشست و با تکه چوبی سعی کرد گوشه ی زخمی بادبادک را ترمیم کند.شوق در چشمانش کاملا مشهود بود.او با حوصله گوشه ی شکسته ی بادبادک را درست کرد.خواست نخ را از او جدا کند و به هوا بفرستد تا بادبادک بتواند تا ابد پرواز کند اما ترسید. اگر باز به شاخه ی درختان گیر می کرد؟ و یا اگر باد تندی می وزید چطور می توانست او را نجات دهد؟نخ را یه دو ،  دور دستان ظریفش پیچید و شروع به دویدن کرد. قدمهایش را تند بر می داشت و سبک . چون عادت به دویدن نداشت . به نفس نفس افتاد . هنگام دویدن بادبادک را ول کرد و به دویدن ادامه داد .بادبادک لحظه به لحظه بیشتر اوج می گرفت و پسر خسته تر می شد.آنقدر به دویدن ادامه داد تا بادبادک به بالاترین نقطه ی اوج خودش رسید.حالا حتی از درختان هم بالاتر بود.پسرک نفس نفس زنان به بادبادک نگاه می کرد که بالاتر از خودش ایستاده.از حس اوج بادبادک سرگیجه گرفت.حس خوش آیندی بود.چند بار نخ را بالا و پایین کرد تا از محکم بودنش مطمئن شود ؛ که شد.

چند ساعتی به نگاه کردن بادبادک گذراند.چندین بار باد خشنی وزید و او نخ را محکمتر کرد.چند بار هم به دلیل نبود باد شروع به دویدن کرد تا بادبادک پایین نیاید.

کم کم هوا تاریک شد.پسرک کم کم داشت می ترسید اما دلش نمی آمد بادبادک را رها کند.نمی خواست بادبادک باز نا امید شود.دوست داشت کاری کند که بادبادک بتواند خودش بالا بماند اما چگونه؟بادبادک محتاج این بود که کسی مراقبش باشد.

روی زمین نشست.با ترس به دور و برش نگاه می کرد.از بخت خودش در شگفت بود.نه به آنکه هیچ عشق و امیدی برای زندگی نداشت.نه به حالا که هم عشق داشت و هم امید اما زندگی را نداشت...

هوا کاملا تاریک شده بود و پسر گرسنه و خسته .هانطور که نخ را محکم در دستانش گرفته بود چشمانش بسته شد و آرام به خواب رفت.

بادبادک چند بار نخ را کشید.می خواست از محکم بودنش مطمئن شود که شد.نگاهی به اطرافش انداخت . تا به حال آسمان شب را از نزدیک ندیده بود.اصلا آسمان را خوب ندیده بود.قبل از اینکه صاحب قبلی اش با بی عرضگی او را لابه لای شاخه  درختان زندانی  و تنهایش گذاشته بود نیز چندین بار بیشتر طعم آسمان را نچشیده بود.از آن بالا نگاهی به پسرک انداخت.ساده و بی آلایش خوابیده بود اما حتی در خواب نیز نخ را محکم در دستانش می فشرد.بادبادک لبخند زد و نفس عمیقی کشید و از اینکه کسی پیدا شده که حالا از او مراقبت می کند، آرام شد.نخ برای او همه ی زندگی بود و حالا نخ اش دست کسی بود که حتی در خواب هم به یادش بود.هرچند که حتی با هم حرف نمی زدند اما عشق دیدنی ست و نه شنیدنی...

بادبادک پشتش را به ماه کرد تا نور مزاحم خوابش نشود.وقتی برگشت پرنده ای عجیب را در آسمان دید.بالهای پرنده نا همگون بود.رنگش در تاریکی به خوبی مشخص نبود اما چیزی که نظرش را جلب کرد یک نشان در گردن پرنده بود.پرنده چرخی به دور بادبادک زد و خوب ورندازش کرد.بادبادک ترسیده بود.چند بار نخ را کشید شاید پسرک بیدار شود اما وقتی در چشمان  پرنده نگاه کرد بدنش شل شد .

بادبادک گفت : تو  چه پرنده ای هستی؟من مثل تو تا به حال ندیده بودم

کرکس گفت :  من سرور همه ی پرندگان عالم هما هستم. تو کی هستی که انقدر ضعیفی و پری نداری؟

باد بادک بادی به قبقب انداخت و با ناز گفت : من یه بادبادکم...

کرکس قه قه ی تلخی سر داد.

_ بادبادک؟؟؟ تو حتی یه پرنده هم نیستی؟؟ ها ها ها

باد بادک که بغض اش از ترس  و یاس نزدیک به ترکیدن بود هیچ نگفت.دلش می خواست زودتر صبح بشود تا شاید این پرنده ی کذایی دست از سرش بردارد.اگر هم نمی رفت پسرک بیدار می شد و نشانش می داد که بادبادکها چه موجودات با ارزشی هستند.

کرکس گفت: تو درباره ی هما  چیزی شنیدی؟

بادبادک با تکان دادن سر گفت : ن...ه

کرکس گفت :  ما از نسل بزرگترین و اصیل ترین  پرندگان عالم هستیم.همه ی پادشاهان عالم رو ما انتخاب می کنیم.ما خدای پنهان جهانیم.به این گرندبند که از پر ساخته شده نگاه کن.این نشانه ی بزرگی و اصیل بودن ماست.تو چی داری که ثابت کنی اصیلی؟

بادبدک که محو دیدن گردنبد شده بود هیچ نگفت.

_ چیه؟عاشق گردندبندم شدی؟این گردنبند از پدرم به من رسیده که اون هم از پدرش گرفته بود.دوست داشتی تو هم همچین گردنبدی داشتی؟

باد بادک با خچالت و ترس گفت : آره.دوست داشتم اما اون گردنبند واسه ی من سنگینه.اگه اونو بندازم تو گردنم دیگه نمی تونم توی آسمونا باشم.

کرکس گفت: من حاضرم یه پر از این گردنبند رو بهت بدم اما شرط داره؟قبول می کنی؟

بادبادک با تعجب پرسید: چه شرطی؟چی کار باید بکنم؟

_کار بزرگی نیست فقط باید به جاهای مختلف بری و به اونایی که نمی دونن بگی که  ما  باهوشترین پرنده های توی عالم هستیم.از ما قویتر و تیزبین تر تو دنیا وجود نداره !

باد بادک کمی فکر کرد و گفت : آخه من  که نمیتونم هرجا که بخوام برم.من نخ دارم.نخ ام هم دست اونه. و به پسرک که آسوده خوابیده بود اشاره کرد.

کرکس نگاهی به پسرک کرد و گفت : اگر که تو شرط من رو قبول کنی من نخ رو پاره می کنم و از این پر به تو می دم.

بادبادک کمی فکر کرد.گفت : نمی تونم . من بدون نخ نمی تونم زندگی کنم.تو هم برو و با خیالات واهیت خوش باش و سرش را برگرداند و به پرنده پشت کرد.

کرکس خشمگین شد . چرخی در آسمان زد و خواست تا با چنگالش نخ را پاره کند که در همین حال گردنبندش از گردنش خارج شد و روی سینه ی پسر افتاد.

پسر با وحشت از خواب پرید و نخ را با دستانش محکم به پایین کشید.کرکس که دید پسرک بیدار شده به سرعت دور شد.

پسر با تعچب به اطرافش نگاه کرد تا علت پریدنش از خواب را بیابد که سنگینی گردنبد را روی سمت چپ سینه اش حس کرد.وقتی گردندبند را در دست گرفت منقلب شد. فکر کرد چه شب و روز عجیبی را سپری کرده.هرگز فکرش را نمی کرد که گردنبند  یادگار پدرش را اینجا و در همچین وضعیتی اینگونه غافلگیر کننده بیابد.بیابد؟نه تقدیمش کنند...او اصل خود را یافته بود همه اش را مدیون بادبادک بود

نگاهی به بادبادک کرد با صدای بلند فریاد زد : تو بهترینی بادبادک آرزو ها

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 
زاده اندی مانده به نیمه اسپند
پرورش یافته در اوج بی ثباتی ها و سو مدیریت ها
خود شناخته در شریان و بازوان گرم اصلاحات و اصلاح طلبی
زنده باد این و مرده باد ان انقلابش موج میزد
معتقد به اگزیستانسیالیسم دشمن ماشینیسم به مارکسیسم مشکوک و کمی مثبت می نگرم.
دوستدار روان شناسی رفتار فلسفه و اسیب شناسی اعصاب
بیزار و گریزان از عادت و سنت های تکراری
عاشق بهارو جان فدای خاک مقدس ایران
آتئیست رئالیست
لا جرم غلتيده بر جنگلهای آسفالت گیلان
و اینک در نگارينه روزهاي جوانی حمایل سنگین ومقدس اطلاع رسانی و شفاف سازی رابر دوش خود مي بينم
این منم........................ من
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

با احترام به مشوقانم ؛

  این کتاب را با لبخند تقدیم کسی     

                                    می کنم که آرزو کرد

                                                    روزی خنده ی مرا ببیند

 

...به یاد آور که زندگی من باد است

و چشمانم دیگر نیکویی را نخواهد دید

چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست

و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود...

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

"طلا و مرگ" خیالبافی هایی کودکانه است که تنها با یک فکر کوتاه شروع شد و یک تصویر .

" ما چند رنگ می شناسیم؟" این فکر سر آغاز نوول حاضر است . آن تصویر اما متعلق به چندین ماه پیش بود   (٠۷.۰۷.۱۳۸۵). وقتی که من بنا به جبر تاریخ در شهر دود و گناه چند ماهی را سپری کردم . دختری گل فروش با دسته گلی زرد . برای خنداندن کودک کافی بود دست در جیب کنی و تلاشهای روزانه ات را وقف یک روز او. پیش خود فکر کردم چه زیباست اگر تمام گلهایش را بخرم تا بتواند خنده ای کودکانه نثارم کند . تا شبی آرام بخوابد . تا روزش را با کارهای زیباتری سپری کند .تا یک دسته گل زرد داشته باشم .

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

نوشتن برای من نوعی عبور است . عبور از دلتنگی ها و تشویشها . عبور از  خود  به  سوی هر چه  که به  بهتر شدن

می انجامد . به زیبا شدن . نوشتن برایم التیام است . التیام  زخمهایی که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.می دانم که استادهدایت نیزبه همین دلیل می نوشت. شاید نمی خواست کسی دلیل نوشتنش را بداند که داروی التیام موقتی زخمهایش را با چیزهای دیگری معرفی کرد .البته به هیچ وجه قصد مقایسه نوشته هایم را با آثار این بزرگ ندارم . چرا که نوشتن مانند استاد هدایت یکی از اهدافم است.

من نمی نویسم که نوشته باشم. نوشته هایم تنها حرفهایی ست که باید می گفتم . اتفاقاتی که دیدم و یا حس کردم و کسی نفهمید.کسی نمی توانست که بفهمد. اما اکنون روی کاغذند فکرهای من . دغدغه های فکری ام . فکرهای دغدغه هایم !! نگرانیهایم برای سادگی خواهرانم . برای رشادت برادرانم .سرزنش پدرانم و دلتنگی برای  مادرانم ؛ و البته شیفتگی ام ازعشق .

کتاب حاضر نخستین انعکاس این شیفتگی ست .اگر اشکالات ادبی دراین سلسله داستان های کوتاه وجود دارد ، دلیلی جز بی تجربگی و کم اطلاعاتی نویسنده( و یا با تجربگی و با اطلاعاتی خواننده!) ندارد . لذا از شما بزرگواران خواهشمندم اشتباهاتم را گوشزد نمایید تا بتوانم باشم . ضمناًهرگونه کپی برداری وتالخیص ازدست نوشته هایم با ذکرمنبع بلامانع میباشد.        

http://KingNothing1985.Blogspot.com

King_Nothing_1985@Yahoo.com

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

دلیل ترسم روهنوزم نمی دونم .شاید پیش خودم فکر می کردم که اگه گل هاش رو نبینم نمی تونم فکر کنم . شاید هم بهش عادت کرده بودم . خواستم صداش کنم اما آخه اسمش رو نمی دونستم . اونم اسمش رو نمی دونست! احساس کردم تشنمه . کمی که آب خوردم آروم شدم . نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه ؟ شاید حالش بد شده و کسی بردتش بیمارستان؟ چه جوری برم بیمارستانا دنبالش بگردم؟ بگم کی رو گم کردم؟ اصلا اونو گم کرده بودم یا گلاش رو ؟اگه نبرده باشنش بیمارستان چی؟ نکنه بمیره ؟ اوه بازم مرگ . مرگ نه تنها واسه خود شخص دردناکه ، واسه اطرافیانش هم همینطوره . چه غصه ی عظیمیه اگه کسی از نزدیکانت رو از دست بدی . اونایی که خودکشی می کنن چه دل بی رحمی دارن . یعنی نمی دونن با مرگشون عده ی زیادی از مردم رو هم می کشن . پس به خاطر همینه که تو همه ی ادیان گقتن :" اگه کسی خودکشی کنه می ره جهنم " چون اون همه ی اطرافیانش رو با این کارش می کشه و قاتل هم باید به سزای عملش برسه .خیلی ها اعتقاد دارن سزای کسی که قتل می کنه مرگه . اما اونی که خودش رو می کشه( و البته همه اطرافیانش رو) اون دنیا می کشنش؟! اگه بکشنش که نمی شه. بعدش چی ؟ می ره تو یه دنیای دیگه؟ اینجوری هم نمی شه.پس لابد می کشنش و بعد دوباره زنده ش می کنن تو همون دنیا . اما می شه یه جور دیگه هم به این قضیه نگاه کرد . شاید مجازت قتل ، قتل نباشه! مثلا حبس ابد؟ آخه اگه قاتل رو به حبس ابد محکوم کنیم در واقع ما هم یه جورایی قاتلیم چون خونواده ش رو کشتیم! مجازات ما چیه؟

با همین افکار خوابم برد .

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

اولین باری که دیدمش یادم نیست .دختره رو هر روز میدیدم . یه جورایی می شناختمش . دختری با مو و چشای مشکی . چشاش همیشه طوری بود که انگار خوابش میاد. صورت استخونی داشت و کمی لاغر بود . همیشه گل زرد تو دستش بود . اصلا همین گل زرد باعث شد نظرم بهش جلب بشه . یه بار تو فکر این بودم که چند تا رنگ رو می شناسم .سبز‘قهوه ای ،قرمز... دور و برم رو نگاه کردم . آبی ‘ سپید ‘ سیاه ‘ چشمم به گلهاش افتاد.یادم اومد . زرد. اما چرا زرد رو فراموش کرده بودم؟ زردی که من رو به یاد آخرین لحظات عمر مینداخت . رنگ جدایی . رنگ طلا. رنگ مرگ .مرگ؟ طلا؟ چرا طلا زرده؟ "برگا وقتی از درخت می افتن که فکر می کنن طلا شدن!"اما کسی که این حرف رو زده چرا فکر نمی کرده برگ زرد هم اگه کم بود شاید به اندازه ی طلا ارزش داشت و حالا که زیاده چرا همه ازش استفاده نمی کنن تا فخر بفروشن به هم؟! تو این فکرا بودم که دیدم ٢تا چشم زل زده به من . وقتی به خودم اومدم فهمیدم من بودم که به ٢تا چشم زل زده بودم!از اون روز به بعد هر روز که اون دختر گل فروش رو می دیدم یاد طلا و مرگ می افتادم . به خاطر همین هم اسمش رو طلا گذاشتم . این ٢تا شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشن اما خیلی اوقات علت و معلولن . گاهی به خاطر مرگ به یاد طلا می افتی . البته مرگ کس دیگه، سعی می کنی مرگ رو با طلا بخری. گاهی امکان پذیره  گاهی هم نه . بر عکسش هم هست بعضی اوقات طلا رو ببینی یاد مرگ می افتی . اگه دست دیگران باشه، پیش خودت می گی "اینهمه طلا به چه دردش می خوره وقتی یه روزمی میره"اگه هم مال خودت باشه ، حسرت می خوری ازاینکه نمی تونی باخودت ببریش اون دنیا!

تقریبا عادت کرده بودم  .هر روز صبح با دیدن رنگ زرد گلای طلا، یاد مرگ می افتادم . هر روز یه دیدی نسبت به مرگ پیدا می کردم . یه روز که خیره شده بودم به رنگ مرگ ، وقتی از خیالاتم دور شدم و به حالم نزدیک فهمیدم به خط عابر پیاده چشم دوختم . تا به خودم اومدم دیدم طلا نیست.با چشام دنبالش گشتم اما اثری ازش نبود . ٢تا شبنم نشست رو پیشونیم . ترسیده بودم .

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

صبح که بیدار شدم طلا رو دیدم . از خوشحالی داشتم بال در می آوردم . اون داشت توی چهارراه قدم می زد و انگار تو فکر بود .سعی کردم به حرکاتش توجه کنم . می خواستم بدونم دیروز چه اتفاقی واسش افتاده بود که یه دفعه ناپدید شده بود . تو صورتش دنبال ردپای بیماری   یا ضربدیدگی می گشتم که چشمم به چشماش افتاد . برای اولین بار حالت خواب آلودگی نداشت . خیابون خیلی خلوت بود.همیشه این ساعت همینطور بود . مشتریای طلا معمولاّ ساعت ١٢تا ٢ظهر میومدن . مشتری ثابت کم داشت . اما معمولا همه از یه طیف خاص بودن . مردها و خانم های جوونی( آقایون بیشتر بودن) که خسته از سر کار بر می گشتن و برای معشوق منتظرشون گل می خریدن . عده ای هم که بعد از ظهرها میومدن با کسی قرار داشتن که واسشون مهم بود . بعضی ها هم با معشوقه شون بودن. به چهره هاشون که نگاه می کردی پر از امید بود . امید از اینکه اونی که دوستش دارن رو بتونن خوشحال کنن . خنده ی رو لباشون واقعاَ زیبا بود . البته چند مدل خنده داریم . یه جور خنده س که به زوره . مثلاُ وقتی یکیشون یه جوک بی مزه واسه اون یکی تعریف می کنه و طرف مجبوره واسه اینکه عشقش یا عاشقش ناراحت نشه و غرورش نشکنه به زور بخنده . به نظر من این مسخره ترین نوع خنده ست . چون اصلا شبیه خنده نیست و فقط لب ها از ٢طرف باز می شن و دندونا نمایان . بعد چندتا نفس عمیق به صورت متقاطع با صدایی زیروریز از حنجره به کمکش میاد . گاهی هم برای نشون دادن اینکه خیلی خیلی حرف خنده داری شنیده دستش رو هم روی شکمش می زاره . این جنبه ی خوب قضیه بود. اما جنبه ی بدش وقتیه که یکی از ٢طرف علاقه ای به قدم زدن نداره یا شاید علاقه ای به همراهش نداره اما به دلایل مختلف اعم از سیاسی یا اقتصادی مجبوره که این نمایش رو به اجرا در بیاره .(خانوما بیشتر). یه جور خنده هم داریم که موزیانه ست .معمولاً یکی که واسه اون یکی نقشه ای کشیده و می بینه طرف مقابلش داره طبق نقشه پیش می ره اینطوری می خنده . این خنده گاهی با خنده ی از روی تمسخر ممکنه اشتباه بشه . تقریبا هم شبیه هم هستن ولی دومی یه صدای کوتاهی هم همراه خودش داره. البته اینایی که گفتم در واقع هیچ کدوم خنده نیست . بلکه حرکات و بازیهای چهره ست.اماخنده ی واقعی که من صحبتش رو می کردم یه چیز دیگست . این خنده توی تک تک اعضای بدن تاثیر می ذاره و وقتی اتفاق می افته که مثلا یکی اتفاق خوب غیر منتظره ای واسش می افته ، یا فرد مورد نظر فکر شیرینی تو مغزش می گذره و وقتی به اون قسمت قشنگش می رسه ِ لبخند می زنه . این فکرا چیزای خیلی با ارزشیه . حتی با ارزش تر از پول و مقام و طلا!طلا؟! دوباره از فکرم دور شده بود . وقتی دوباره دیدمش که داشت باهاش صحبت می کرد . با اینکه اون روی ویلچیر نشسته بود اما تقریبا هم قد بودن . اونا تو موقعیتی قرار گرفته بودن که نمی تونستم چهره ی طلا رو ببینم . اما چهره ی پسره رو خوب می دیدم . صورت ملیحی داشت .چشمای بادومی و موهای بلند . موهاش جوری بود که معلوم بود اصلا بهشون اهمیت نمی ده . اما زیبا بود.بازوهای قوی ای داشت . احتمالاَ به این خاطر بود که چرخهای ویلچیرش رو خودش حرکت می داد و این نشان از این داشت که آدم تنهاییه و کسی رو نداره که اونو بیاره بیرون. شاید هم نخواسته با کسی باشه . اما واقعاَ دشواره اینجوری حرکت کردن . اون هم لابد پیش خودش همین فکر رو می کنه " آدما چقدر پاهاشون قدرتمنده که می تونن هر روز اِنقدر راه برن!". داشتم به جای خالی پاهاش نگاه می کردم که یه دفعه با چند تا شاخه گل زرد پر شد. خواستم ببینم دست کی اونا رو اونجا گذاشته بود که دیدم طلا داره می ره .

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

باد ملایمی رو روی بدنم احساس کردم . سر چهارراه هیچ کس نبود . پرنده پر نمی زد . به آسمون که نگاه کردم دیدم هنوز خورشید طلوع نکرده . شب سختی رو گذرونده بودم .فکرم به طلا بود . یعنی بعد از اینکه دیشب همه گلهاش رو فروخت تا آخر شب چی کار می کرد؟

کم کم با طلوع خورشید آدما از دور پیداشون شد . به اطرافم نگاه می کردم که اون پسره رو دیدم . یه گوشه منتظر بود. چشاش دنبال چیزی می گشت که با دیدن طلا فهمیدم.  مستفیم به سمت پسر رفت . با دسته گلی زرد . بعد از کمی صحبت که مشخص بود حرفای بی حرفیه دسته گل زردش رو به دست پسر داد و برگشت .خنده ای رو صورت پسر نشست . انگار که همه خیالاتش به حقیقت تبدیل شده بود و چه رویای قشنگی داشت . تنها هدیه گرفتن دسته ای گل زرد. چشمای طلا بازم مثل روزای قبل بود و خیس . نگاهش که به من افتاد حالم تغییر کرد . گُر گرفتم . شاید به این خاطر بود که عشق رو دیده بودم . چه موجود زیبایی بود طلا . چقدر دوست دشتنی . کاش روزای گدشته بیشتر بهش نگاه می کردم .از احساس حقارت سرخ شدم . اما من حالا معنی عشق رو می دونستم . من این زیبایی رو درک کردم و دانا شدم . دانای عشق . عشقی که می تونه همه رو به عرش برسونه . من به عرش رسیده بودم . صدای جیغ خفیفی شنیدم و ترمز بلند یه ماشین که اون رو در بر گرفته بود. طلا بود که وسط چهارراه دراز کشیده بود . سرخی ای رو که تو وجودم احساس می کردم رو صورتش دیدم. مردم دورش جمع شدن . صدای همهمه زیاد بود و من نمی تونستم اونارو از هم تشخیص بدم . پسری عرق ریزان به سمت طلا میومد. عرقش نه از هیجان بل از تلاش بود برای راه رفتن . خون تو رگهام جریان نداشت . پوستم خشک شده بود و باد سرد آزارم می داد . صدای افتادن چند سکه رو شنیدم که روی آسفالت می لغزیدن و دودل بودن که از کدوم سمت روی زمین بخوابن. پسر کنار طلا بود . در حالی که قطرات اشک با عرق صورتش ترکیب شده بود شاخه گلی سرخ رو بوسید و کنار اون انداخت .گل رو بوسید چون نمی تونست طلا رو ببوسه و اونو انداخت چون نمی تونست بشینه کنارش . گل روی سینه ی طلا افتاد . کنار گلهای زردی که از زیر پیرهنش جوونه زده بود . گلایی که به پولش احتیاج داشت و حتماَ باید می فروخت . مطمئناَ نمی خواست او پسر اونارو ببینه که گذاشته بودشون زیر پیرهن اش . چه غرور کودکانه ای .من بدون بال شروع به پرواز کردم . چه احساس خوبی بود . باد من رو به هر سو می برد و تو هوا می چرخیدم . من به پرواز در اومده بودم چون معنی عشق رو فهیده بودم . من عشق رو دیده بودم . من طلا شده بودم. روی زمین دراز کشیدم و ضربات دایره وار پای کسی رو ، روی بدنم احساس کردم و آخرین چیزی که شنیدم این بود :

" نرگس را که به خورشید هدیه می دهی ،

      از سر انگشتان سوخته ات می فهمد

                                     که چند یلدا را

             با کبریتهای نمور و یکی سنگ چخماق

                                              سر کرده ای ؛

برگ را که به جنگل هدیه می دهی،

                         به نیم نگاهی در میابد

                         چندبارت به خاک افکنده اند

                         صحرا زادگانی که قیم درختانند "*

 

 *یغما گلرویی

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 

این داستان واقعیست

 

دخترک به آتش داخل بخاری نگاه کرد . باد سردی که از لای پنجره می وزید ، صورتش را قلقلک می داد . به گناهی که انجام داده بود فکر می کرد . ماه پیش بود که موقع رفتن به مدرسه محمود را دیده بود. محمود ازعشق اش  گفته بود واینکه عقد پسرعمو و دخترعمو را در آسمانها بسته اند . محمود حرفهای قشنگی نزده بود . بلد نبود که بزند .از بچگی با گاو و گوسفند بزرگ شده بود، مانند پری وحالا که پشت لبش احساس خارش می کرد ، به فکر زن گرفتن افتاده بود . پری هیچ احساس خاصی نسبت به او نداشت . حتی خنده اش گرفته بود. آنروز از حرفهای معلمشان چیزی نفهمید . وقتی هم که برگشته بود خانه یک راست رفته بود سراغ مادرش و از او طرز تهیه قورمه سبزی را پرسیده بود . چون به نظرش این بهترین غذایی  بود که می توانست وجود داشته باشد. بیچاره مادرش که نمی دانست باید تعجب کند یا بترسد !

روز بعد باز محمود را دید . به او گفته بود که باید فکر کند و حالا باید جواب می داد .

- آخه دارم درس می خونم  و محمود قانع اش کرده بود که درس به دردش نمی خورد وتاثیری در زندگی اش نمی گذارد.

- تو باید به فکر شوهر کردن باشی ، الان دیگه خانمی شدی واسه خودت . اینکه ٢×٢چندتا می شه به کارت نمیاد ، در عوضش باید یاد بگیری کهنه بچه چه جوری عوض کنی!

- کی می خوای بیای خواستگاری؟!

- یعنی تو موافقی؟!

پری جواب این سوال را نمی دانست . بی گمان یاد همسایه شان افتاده بود و آن ماجرای غمبارش که چند سال پیش اتفاق افتاده بود  او چند وقتی بود که پنهانی با پسری ارتباط داشت . یک روز پسر سر کوچه - محل قرار- منتظر بوده ، برادر دختر که گویا نامه ای عاشقانه  از او پیدا کرده بودازراه می رسد و کتک مفصلی به اومی زند. چند ساعت بعد پسر که خود را گرفتار عشق می دیده  تصمیم می گیرد تنها به خواستگاری دختر برود که اما دیر شده بود و ساعتی قبل دختر به دست برادرش برای حفظ ناموس کشته شده بود .

- آره . اما نمی دانست چرا این حرف را زده است . شاید ترسیده بود که محمود کاری کند که آبرویش برود . روز بعد مادر محمود  با مادر پری صحبت کرده بود و قرار بود یک ماه بعد در روز عید فطر همراه بزرگان فامیل دور هم جمع شوند و تاریخ عقد و مقدار مهریه و شیربها را تعیین کنند .

از آن روز به بعد پری احساس بزرگی می کرد . حتی

 می خواست تمام روزه هایش را بگیرد اما مادرش گفته بود تو هنوز بالغ نشدی . پری فکر می کرد یعنی هنوز ازدواج نکرده است! در کلاس به جای درس دنبال چیزهای دیگری بود. باهمکلاسی هایش به جای سوال و جواب های درسی ، درباره خانه داری صحبت می کرد . تا اینکه روز گذشته یکی از دوستانش درباره چیزهایی که شب اول عروسی خواهرش دیده بود برایش گفت . او گفته بود که شب عروسی ، خواهرش و داماد را به اتاقی تزیین شده ، که حجله می گفتند بردند و مادرش به همراه پدر و مادر داماد پشت در گوش ایستادند . از صدای جیغ خواهرش گفته بود و دستمال زرد گلدوزی شده ای که خونی بود و داماد به پدر ومادرش نشان می داد و بعدا فهمیده بود که آن خون برای یک دختر چقدر با ارزش است . آن شب پری تنها به حجله عروسی فکر کرد . که آیا باید بستری از درد را تجربه کند یا لذت ؟ به چیزهایی فکر کرد که تا آن شب فکر نکرده بود . آن درد لعنتی هم همان موقع شروع شده بود .

پری دستانش را به بخاری نزدیک کرد . سردش بود . شکمش که نزدیک بخاری شد ، دردش کاهش یافت . از شب گذشته درد کمر و شکم امانش را بریده بود . صبح که  بوی خون را احساس کرد نزدیک بود سکته کند. بدنش کرخ شده بود . می خواست به مادرش بگوید اما چیزی مانع اش می شد . می ترسید . موهایش را کنار بخاری خشک کرد . چادر نمازش را سرش کرد .

- دو رکعت نماز عفو می خوانم قربت الی الله

بعد ازنماز از خدا خواست که او را ببخشد .از خدا گله کرد که چرا او را دختر آفریده. فکر کرد : کاش اون حرفا رو نشنیده بودم . کاش نمی فهمیدم حجله عروسی چیه . اگه نمی دونستم ، دیشب اِنقدر به این قضیه فکر نمی کردم . اگه مادرم بفهمه ؟ اگه پدرم بفهمه حتماَ منومی کشه . اینکه دخترش اِنقدر به اون مسائل فکر کرد که زن شد! چه آبرویی از خانواده ام می ره . محمود بیچاره چی؟ همش تقصیر منه .بیچاره ازغصه دق می کنه . خانواده بی گنام که اینهمه زحمت منو کشیدن چراباید تاوان ندانم کاری منو بِدن؟ و درتصمیم اش مصمم تر شد. باید قبل از اینکه امروزاونا بیان کار رو تموم کنم. به کبریت نگاه کرد و آن را محکم در دستش فشرد . دوباره به سمت بخاری رفت . خونی که از بدنش خارج می شد به او یادآوری می کرد که زن شده است. باک کوچک حاوی نفت را برداشت و به سمت حیاط رفت. لباسش را به نفت آغشته کرد . یک کبریت و پایان پری .

مادرش که از طویله بیرون می آمد دختر سوزانش را دید. با جیغ و گریه به سمت دختر بخت برگشته اش دوید . دخترش اولین روزبود که بالغ شده بود وکاش می دانست.

 

 

 خبرش را در روزنامه ای خواندم.دخترک از ترس خانواده خودکشی کرده بود.پری نام داشت و اهل ایلام بود.برایش نوشتم و به یادش هر سال روز عید فطر روزه ی سکوت می گیرم تا بداند که من پاکی اش را می ستایم. 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا  | 
 
  بالا